تبلیغات
تحقیق دانش آموزی - مبانی حکمت مشاء
 
نوشته شده توسط : amin zarrin
فلسفه مشاء
تقسیم فلسفه به مشائی و اشراقی در عین اینکه یکی از تقسیمات فلسفه اسلامی است حداقل از نظر تاریخ فلسفه اسلامی سابقه دیرینه‌تری نیز دارد. در حقیقت پیروان ارسطو عموما مشائی و پیروان افلاطون اشراقی نامیده می‌شوند. در وجه تسمیه مشاء اقوال مختلفی گفته شده است. برخی علت این نام‌گذاری را عادت ویژه ارسطو در تدریس ذکر کرده­اند. گفته می‌شود ارسطو به هنگام تدریس فلسفه قدم می‌زد و در حال راه رفتن به افاده می­پرداخت. به همین دلیل نام فلسفه ارسطو مشائی شد. برخی نیز وجه آن را این دانسته‌اند که چون عقل و اندیشه این فلاسفه پیوسته در مشی و حرکت بوده فلسفه آنان به فلسفه مشاء مشهور شده است؛ چرا که حقیقت فکر همان حرکت به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی نتایج است. در میان فلاسفه اسلامی کندی، فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر طوسی و ابن رشد اندلسی از بزرگان فلسفه مشائی شمرده می­شوند. در جهان اسلام فلسفه مشاء با نام ابن سینا شناخته و آموزش داده می‌شود.
  در یک بیان ساده می‌توان عنصر اساسی فلسفه مشاء را این گونه توصیف کرد که از نظر این مکتب آدمی می­تواند تنها از راه تفکر و استدلال بر مبنای منطق صوری به حقیقت عالم دست پیدا کرده و نسبت به آنها معرفت مطابق با واقع بیابد.
استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب ارزشمند خود (آشنایی با علوم اسلامی، منطق و فلسفه) فرموده‌اند مناسب است نام فلسفه مشاء را فلسفه استدلالی بگذاریم. آنچه از این سخن استنباط می­شود این است که گویا فلسفه‌های دیگر از جمله فلسفه اشراقی استدلالی نیستند و یا حداقل در اثبات مطالبشان تنها به استدلال تکیه نمی‌کنند. خود ایشان در همین کتاب می‌فرمایند فرق فلسفه مشائی و اشراقی در این است که در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفی و مخصوصا حکمت الهی تنها استدلال و تفکرات عقلی کافی نیست، سلوک قلبی و مجاهدت نفس و تصفیه آن نیز برای کشف حقایق ضروری و لازم است، اما در روش مشائی تکیه فقط بر استدلال است. اما به نظر می‌رسد باید گفت فلسفه مشاء و اشراق در اصل فلسفیدن تفاوتی با هم ندارند؛ چرا که حقیقت فلسفه به اقامه برهان و استدلال است. هر ادعایی که یک فیلسوف در فلسفه خود مطرح می‌سازد باید با برهان عقلی مبرهن سازد. در خصوص فلسفه اشراق و فیلسوف بزرگ اشراقی یعنی شیخ شهاب‌الدین سهروردی نیز این سخن به غایت صحیح است. یعنی هرگاه کتاب‌های فلسفی شیخ اشراق را بررسی کنیم خواهیم دید ایشان نیز در اثبات مطالب فلسفی از روشی غیر از روش برهان و استدلال استفاده نکرده است. بنابراین سوال این است که چه چیزی باعث می‌شود فلسفه مشاء از فلسفه اشراق و هر دوی اینها از حکمت متعالیه متمایز گردند. برای روشن شدن این مطلب می‌گوییم: عمل تفلسف مراحلی دارد که این مراحل را در چند مورد ذیل می‌توان خلاصه کرد:
1. طرح مساله
2. گردآوری مقدمات برهان
3. استدلال و اقامه برهان
4. ملاحظه نتیجه
از مراحل چهارگانه فوق آنچه مقوم حقیقت فلسفه است و با و جود او فلسفه موجود و با فقدانش فلسفه‌ای در کار نخواهد بود، مرحله سوم یعنی اقامه برهان است. بقیه مراحل یا نقش مقدماتی دارند و یا به عنوان تکمله کار فلسفی به شمار می­روند. با توجه به این نکته می‌گوییم آنچه وجه تمایز فلسفه مشاء‌ و فلسفه اشراق است مرحله سوم نیست؛ بلکه این دو مکتب هر دو در اثبات مسائل خود از روش برهانی کمک می‌گیرند، اما در سایر مراحل تفاوت­هایی با هم دارند. مثلا فلسفه اشراق در طرح مسائل و گردآوری مقدمات و نیز ملاحظه نتیجه از کشف نیز کمک می‌گیرد، اما فلسفه مشاء در همه این مراحل تکیه بر عقل دارد. بنابراین با توجه به آنچه گفته شد باید گفت فرق اساسی این دو مکتب در جوهره اصلی کار فلسفی نیست؛ بلکه فقط در امور مقدماتی و تکمیل عمل فلسفی با هم مقداری متفاوت هستند. خلاصه آنکه آن عنصری که باعث می‌شود یک مکتب فکری فلسفه محسوب شود در هر دو مکتب مشاء و اشراق موجود است و تفاوت­ها تنها در اموری خارج از ذات و حقیقت فلسفه است. در عین حال انکار نمی‌کنیم که همین مقدار از تفاوت باعث تمایز زیادی در این دو مکتب فلسفی شده است.

مکتب مشاء چیست و آیا انسان فقط روان است؟
تاکنون سه مکتب فلسفی رشد و نمو کرده است که عبارتند از: 1 - مکتب فلسفی مشاء: شیوه بحث در این مکتب فلسفی، تفکر برهانی و استدلال عقلی است، بدین جهت از آن به «حکمت بحثی» نیز تعبیر می کنند، چنان که «شیخ اشراق» در مقدمه حکمه الاشراق که طبقات فلاسفه را یادآور شده از این گروه به «حکیم بحّاث عدیم التألّه» یاد کرده است؛ یعنی حکیمانی که در شناخت جهان تنها از متد بحث عقلی بهره می‎گیرند و از روش «تألّه» (ذوق و شهود عرفانی) استفاده نمی‎کنند. چهره شاخص این مکتب فلسفی شیخ الرئیس ابن سینا است که او را رئیس فلاسفه مشاء لقب داده‎اند. 2 - مکتب فلسفی اشراق: در این مکتب فلسفی تنها به براهین عقلی استناد نمی‎شود، بلکه بهره‎گیری از شیوه ذوق وعرفان را، اهرمی لازم برای نیل به معرفت حقیقی و کامل می‎شناسد، سهروردی از آنان به «حکیم الهی متوغل فی التألّه و البحث» یاد کرده است. یعنی حکیمانی که از هر دو روش: تألّه و بهره گیری از شهود عرفانی، و بحث و تفکر برهانی بهره می گیرند. حکیم سبزواری نیز پس از اشاره به دو گروه مشائیّان و عرفا درباره طریقه اشراقیها می‎گوید: آنان میان دو طریقه پیشین جمع کرده اند و بدین جهت به اشراقیون معروف می باشند که از عالم غرور، دل برکنده و از گفتار ناصواب اجتناب نموده اند و در نتیجه «مستشرق» به عالم نور گردیده، و عنایات الهی شامل حال آنان شده و از اشراق قلب و شرح صدر برخوردار می باشند. بنابراین، امتیاز طریقه اشراقی بر طریقه مشائی این است که در طریقه اشراقی علاوه بر بهره گیری از برهان عقل، از روش عرفان و راه دل و شهود باطنی نیز استفاده می‏شود و در نتیجه فیلسوف به حقایقی عالیتر از آنچه تفکر منطقی بدان می رسد نایل می گردد. در این جا مناسب است کلام شیخ اشراق را (که مبتکر این طریقه در جهان اسلام است) در آغاز حکمه الاشراق، یادآور شویم. او می گوید: «من قبل از نگارش این کتاب، کتابهایی را بر اساس طریقه مشائیان تألیف نموده، و قواعد فلسفی آنان را بیان نمودم که از آن جمله کتاب «تلویحات» می باشد، ولی این کتاب (حکمه الاشراق) سبک و سیاق دیگری دارد. و بر طریقه‎ای نزدیکتر از طریقه مشائی استوار شده است، در این روش مطالب در آغاز از طریق فکر به دست نمی‏آید، بلکه از طریق ریاضتها و مجاهدات باطنی حاصل می‏شود، آنگاه به آن اقامه برهان می‏گردد» (علم حضوری به علم حصولی تبدیل شده و قابل انتقال به دیگران می‏گردد). ابتکار دیگری که شیخ اشراق در بحثهای فلسفی به کار گرفته است بهره گیری از مفاهیم دینی و معارف قرآنی در تبیین معرفتهای عقلی و فلسفی می‏باشد، چنان که در کتاب «الألواح العمادیه» می‎گوید: در این کتاب بخشهایی از لطایف و غرایب معرفت را آورده ام و بر پایه مبانی عقلی، بر آنها اقامه برهان نموده، و سپس از آیات قرآن بر آنها استشهاد کرده‏ام. و در مباحث مربوط به نفس و مبدأ و معاد در کتاب یاد شده به آیات بسیاری از قرآن استشهاد شده است. بنابراین، طریقه بحث در فلسفه اشراقی مبنی بر سه پایه است: 1. تزکیه نفس و تصفیه باطنی و تحصیل معرفت شهودی. 2. تفکر و استدلال عقلانی و تحصیل معرفت برهانی. 3. استشهاد به آیات و روایا ت و تحکیم معرفت ایمانی. و به عبارت دیگر: در این مکتب فلسفی، برهان و عرفان و قرآن (وحی) به یاری یکدیگر آمده و در طریق معرفت هماهنگ می‏باشند. 3. حکمت متعالیه: منهج بحث در حکمت متعالیه صدرایی با شیوه بحث در فلسفه اشراقی تفاوت جوهری ندارد؛ زیرا صدر المتألهین نیز ـ که مبتکر روش حکمت متعالیه است ـ نیز روش برهان وعرفان را با هم به کار گرفته و در موارد مختلف به آیات و روایات نیز استشهاد نموده است. به عبارت دیگر: هماهنگی برهان و عرفان و قرآن با حکمت برهانی و عرفانی و قرآنی را اثبات نموده است. آری حکمت متعالیه از دو نظر بر طریقه اشراقی برتری دارد: یکی این که صدر المتألهین راهی را که شیخ اشراق آغاز نمود تکمیل کرد، و در اثبات هماهنگی و تطابق عقل و شرع در معارف الهی سعی بیشتری نمود و توفیق بیشتری به دست آورد، چنان که از مراجعه به کتب فلسفی، و تفسیری او به دست می آید. نکته دیگر این که: وی اصولی را در فلسفه تأسیس کرد، که در فلسفه شیخ اشراق وجود نداشت و از این طریق فلسفه او امتیاز بیشتری یافت مانند «اصالت وجود»، «تشکیک در حقیقت وجود»، «حرکت جوهری»، «اتحاد عاقل و معقول» و بحثهای مهم دیگر؛ و چنان که می دانیم اصول مزبور در تبیین و تحکیم معارف الهی نقش مؤثر دارد و بر پایه آنها بسیاری از معضلات فلسفی حل می‎گردد. آیه الله جعفر سبحانی،سیمای فرزانگان ج 2

ابعاد وجود انسان:
درباره ساختار وجودی انسان و اینکه دو ساحتی است یا تک قطبی، دو نظریه مهم و کلی وجود دارد.
اول. نظریه اکثر اندیشمندان غربی مبنی بر اینکه انسان هویتی تک قطبی و طبیعی دارد. انسان موجودی مادی و زیستی است که تحت تاثیر تاریخ، جامعه ، تربیت ، ویا انتخاب خود ساخته می شود. این نظریه عمدتا مربوط به کسانی است که روح انسان را از سنخ بدن و طبیعت و ماده می دانند.
دوم . نظریه اندیشمندانی که علاوه بر بعد طبیعی، برای انسان بعدی متافیزیکی نیز قایل اند . کسانی که انسان را دارای روحی مجرد و از سنخ ملکوت می دانند.
اسلام طرفدار نظریه دوم است. از این دیدگاه آدمی به طور کلی از دو گونه هویت معنوی و مادی برخوردار است. از این نظر که از بدن مادی و طبیعی سود می برد ، هویتی بشری و طبیعی دارد و از آن جهت که دارای روحی مجرد و فرا طبیعی است، دارای هویتی مجرد نیز هست.
قرآن کریم به ساختار دو بعدی روح انسان اشاره کرده و می فرماید: خداوند آفرینش انسان را ازگل آغاز کرد، سپس او را سازمان هماهنگ بخشید و از روح خود در او دمید، پس انسان آمیزه ‏اى از عنصرى مادی و زمینى و عنصری مجرد و الهى است، و بدأ خلق الانسان من طین‏ ثم سوّاه و نفخ فیه من روحه، شروع خلقت انسان از خاک بود، سپس او را بیاراست و از روح خویش در او دمید. سجده / 9 و 7.
در آموزه های دینی ما تعبیرهای فراوانی نسبت به دو واقعیت وجودی انسان وجود دارد، همچون: خود حقیقی و خود مجازی، خود ملکوتی و خود ملکی، خود مثبت و خود منفی، خود عالی و خود سافل، خود مجرد و خود مادی، خود معنوی و خود طبیعی و مانند آن.
اینکه انسان دارای دوساحت مادی و مجرد است، قابل انکار نیست، ولی از دیدگاه انسان شناسی و خودشناسی باید به این نکته توجه کنیم که ما به عنوان انسان، موجودی فرامادی و روحانی هستیم و بدن مادی، تنها قالب این جهانی ما است. ما به بدن طبیعی خود در این دنیا نیاز داریم، ولی بدن نیستیم. انسان، طبیعت مادی نیست، انسان یک حقیقت روحانی است و بدن تنها ابزاری است که خدای متعال در این زندگی در اختیار ما قرار داده تا بتوانیم در عالم عنصری و طبیعت مادی این عالم زندگی کنیم.
این رویکرد باعث نمی شود که ما بدن و هویت بشری خود را فراموش کنیم و یا آن را از حیطه فعالیت های خودسازانه خارج بدانیم، زیرا در هر صورت انسان تا هنگامی که زنده است و در این سرای زندگی می کند، در طبیعت رشد می کند و به بدن و هویت بشری خود نیاز دارد و تا هنگامی که آن را به خوبی مدیریت نکند، امکان رشد معنوی و انسانی نیز نخواهد داشت.
البته قرآن کریم در مورد انسان از سه واقعیت وجودی نفس، عقل و قلب سخن می گوید. نفس مجموعه ای از قوای غریزی آدمی است و هویت بشری انسان را می سازد، عقل که مرکز ادراک و استدلال است، به انسان هویت انسانی می دهد و قلب که عرش رحمان است، به آدمی هویتی الهی می بخشد. مطابق این رویکرد، بعد مجرد انسان نیز خود به دو هویت انسانی و الهی تقسیم می شود.

ابعاد وجودی انسان در قرآن کریم:
مطالعه آیات قرآن، بهترین راه شناخت همه بعدی انسان است
الف. ساختار دو بعدى انسان (جسم و روح) «و بدأ خلق الانسان من طین‏أ ثم سوّاه و نفخ فیه من روحه ؛ خداوند آفرینش انسان را ازگل آغاز کردأ سپس او را سازمان هماهنگ بخشید و از روح خود در او دمید» (سجده / 9 و 7).  پس انسان آمیخته‏اى است از (گل) عنصرى زمینى و نامقدس، و از (روح) مخلوق الهى و مقدس.
 ب. نفس آدمى داراى دو گرایش (تقوا و فجور) «و نفس و ما سوّاها فألهمها فجورها و تقواها ؛ سوگند به نفس و جان آدمى و آنچه نیکو و متعادلش ساخته است، پس آن گاه بدى و پرهیزگارى را به آن الهام نموده است». (شمس / 7)
ج. نفس آدمى داراى کارکردى دوگانه (امّاره و لوّامه) «ولااقسم بالنفس اللوّامه ؛ سوگند به نفس آدمى که وى را بر کجى ها و کجروى ها ملامت مى‏کند». «ان النفس لامّاره بالسوء؛ همانا نفس آدمى او را به سوى بدى فرمان مى‏دهد».
د: مسیرهاى دوگانه در پیش روى انسان (راه تعالى، راه انحطاط) «قد تبیّن الرشد من الغی؛ راه رشد و تعالى، از راه ضلالت و گمراهى باز نمایانده شده است و هر یک قابل شناسایى است». (بقره / 256) ألم نجعل له عینین. و لساناً و شفتین. و هدیناه النجدین؛ آیا قرار ندادیم براى انسان دو چشم و زبانى و دو لب، و آیا دو راه پیش پایش ننهادیم؟» (بلد / 10 و 8)
ه. انسان، خود انتخابگر یکى از دو راه«إنّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً و إمّا کفورا؛ راه را به انسان نشان داده‏ایم و او یا راه شکر و سپاس گزارى در پیش مى‏گیرد و یا راه کفران و ناسپاسى را». ( انسان / 3) چهار. انسان، مجموعه اى از ضعفها و قوتها «و خلق الانسان ضعیفاً؛ انسان ضعیف و کم طاقت آفریده شده است». (نساء/ 28) «خلق الانسان من عجل ؛ انسان در شالوده خلقتش عجله و شتاب زدگى قرار داده شده است». انبیاء/ 37) «انّ الانسان خلق هلوعاً؛ انسان، حریص و ناشکیبا آفریده شده است». معارج / 19) «إذا مسّه الشرّ جزوعاً. و إذا مسّه الخیر منوعاً ؛ زمانى که به انسان بدى روى آورد بى‏قرارى مى‏کند و هنگامى که توانمند گردد حرص مى‏ورزد و دیگران را از توان خویش محروم مى‏دارد». (معارج / 21 و 20) «إنّه کان ظلوماً جهولا؛ همانا انسان، موجودى سخت سیه کار و جهل پیشه است». ( احزاب/ 72) «انّ الانسان لربّه لکنود؛ انسان در برابر پروردگار خود بسیار ناسپاس است». (عادیات / 6) .
این مجموعه آیات اگر به تنهایى مورد توجه قرار گیرند ممکن است این پرسش به ذهن آید که پس چرا خداوند چنین موجود ضعیف و ناتوانى را آفریده است که ناسپاسى کند و سزاوار کیفر و ملامت شود! یا اگر صفات ذاتی او است پس فایده هدایت و دعوت و تربیت چیست؟ ولى شرط بهره‏ورى از فرهنگ قرآن، جامع نگرى و مراد سنجى آیات است و ما زمانى به این جامع نگرى دست خواهیم یافت که جنبه‏هاى توصیفى و تکریمى قرآن را نسبت به انسان نیز مورد توجه قرار دهیم که برخى از آنها از قرار زیر هستند: نسبت به انسان بحث های فراوانی در قرآن مطرح است که به اهم آنها اشاره می شود:
الف. ارزش های انسان. انسان خلیفه خدا در روی زمین(بقره (2)، آیه 30) و (انعام(6)، آیه 165). 2. ظرفیت علمی انسان بزرگترین ظرفیت هایی است که یک مخلوق ممکن است داشته باشد. بقره(2)، آیات 31-33.. دارای فطرتی خدا آشناست. اعراف(7)، آیه 172/ روم(30)، آیه 43. انسان ترکیبی است از طبیعت و ماوراء طبیعت از ماده و معنی و جسم و جان. الم سجده. آفرینش انسان، آفرینشی حساب شده است، تصادفی نیست، انسان موجودی انتخاب شده و برگزیده است. طه(20)، آیه 121. انسان دارای شخصیت مستقل و آزاد است، و امانت دار خدا است. احزاب(33)، آیه 72. انسان از کرامت و شرافت ذاتی برخوردار است. اسراء(17)، آیه 70. دارای وجدان اخلاقی است که زشت و زیبا را درک می کند. و الشمس(91)، آیات 8-9. انسان جز با یاد خدا آرام نمی گیرد. رعد(13)، آیه 28 و انشقاق(84) آیه 6. نعمت های زمین برای انسان آفریده شده است. بقره(2)، آیه 29/ جاثیه(45)، آیه 13. هدف از خلقت انسان بندگی و اطاعت الهی است. ذاریات(51). اگر خدا را فراموش کند خود را فراموش کرده. حشر(59)، آیه 18. بعد از مرگ حقایق پوشیده بر او آشکار می گردد. ق(50)، آیه 22. محرک انسان در کارها فقط مسائل مالی نیست؛ او ممکن است از حرکت و تلاش خود جز رضای آفریننده را نخواهد. فجر(89)، آیه 28.
 ب. ضد ارزش ها در عین حال همین موجود در قرآن مورد بزرگ ترین نکوهش ها قرار گرفته است. 1. او بسیار ستمگر و نادان است.  احزاب(33)، آیه 72. او بسیار ناسپاس است.  حج(22)، آیه 66. در صورتی که بی نیاز شود طغیان می کند.  علق(96)،آیه 7. انسان عجول است.  اسراء(17)، آیه‌ 11. در سختی ها خدا را یاد می کند و در راحتی ها فراموش کار می شود.  یونس(10)، آیه 12. انسان تنگ نظر است.  اسراء(17)، آیه 100.. انسان حریص است.  معارج(70)، آیه 19. او مجادله گر است.  کهف(18)، آیه 54. تنها ایمان و عمل صالح باعث نجات او می شود.  و العصر(103).
 ج. توانایی های گوناگون انسان عقل و اراده، مقاومت در مقابل غرائز و ...
د. آگاهی های انسان خدا آگاهی فطری خود آگاهی  حشر(59)، آیه 19.. فطری 2. فلسفی 3. جهانی 4.خودآگاهی طبقاتی 5. خودآگاهی انسانی  ر.ک: مرتضی مطهری، انسان و سرنوشت، قم، انتشارات صدرا، بی تا، ص 67-94. و مباحث بی شمار دیگر...

فلسفه اشراق و فلسفه مشاء

فلاسفه اسلامی به دو دسته تقسیم میشوند فلاسفه اشراق و فلاسفه مشاء. سر دسته فلاسفه اشراقی اسلامی، شیخ شهاب الدین سهروردی از علماء قرن ششم است و سر دسته فلاسفه مشاء اسلامی، شیخ الرئیس ابو علی بن سینا به شمار میرود.
اشراقیان پیرو افلاطون، و مشائیان پیرو ارسطو به شمار میروند. تفاوت اصلی و جوهری روش اشراقی و روش مشائی در این است که در روش اشراقی برای تحقیق در مسائل فلسفی و مخصوصا « حکمت الهی» تنها استدلال و تفکرات عقلی کافی نیست، سلوک قلبی و مجاهدات نفس و تصفیه آن نیز برای کشف حقایق ضروری و لازم است، اما در روش مشائی تکیه فقط بر استدلال است.
لفظ « اشراق» که به معنی تابش نور است برای افاده روش اشراقی مفید و رسا است ولی کلمه « مشاء» که به معنی « راه رونده» یا « بسیار راه رونده» است صرفا نامگذاری است و روش مشائی را افاده نمیکند. گویند: علت اینکه ارسطو و پیراونش را « مشائین» خواندند این بود که ارسطو عادت داشت که در حال قدم زدن و راه رفتن افاده و افاضه کند. پس اگر بخواهیم کلمهای را بکار بریم که مفید مفهوم روش فلسفی مشائین باشد باید کلمه « استدلالی» را بکار بریم و بگوئی فلاسفه دو دستهاند: اشراقیون و استدلالیون.
اینجا لازم است تحقیق شود که آیا واقعا افلاطون و ارسطو دارای دو متد مختلف بودهاند و چنین اختلاف نظری میان استاد (افلاطون) و شاگرد (ارسطو) بوده است؟ و آیا طریقه ای که شیخ شهاب الدین سهروردی - که از این پس ما او را با نام کوتاهش به نام شیخ اشراق خواهیم خواند - در دوره اسلامی آن را بیان کرده است طریقه افلاطون است و افلاطون طرفدار و پیرو سلوک معنوی و مجاهدت و ریاضت نفس و مکاشفه و مشاهده قلبی و به تعبیر شیخ اشراق طرفدار « حکمت ذوقی» بوده است؟ آیا مسائلی که از زمان شیخ اشراق به بعد به عنوان مسائل مورد اختلاف اشراقین و مشائین شناخته میشود، مانند اصالت ماهیت و اصالت وجود، وحدت و کثرت وجود، مساله مثل و ارباب انواع، قاعده امکان اشرف، و دهها مسائل دیگر از این قبیل، همه مسائل مورد اختلاف افلاطون و ارسطو است که تا این زمان ادامه یافته است و یا این مسائل و لا اقل بعضی از این مسائل بعدها اختراع و ابتکار شده و روح افلاطون و ارسطو از اینها بی خبر بوده است؟.
آنچه اجمالا در این درسها میتوانیم بگوئیم این است که مسلما میان افلاطون و ارسطو اختلاف نظرهائی وجود داشته، یعنی ارسطو بسیاری از نظریههای افلاطون را رد کرد و نظریههای دیگری در برابر او ابراز کرد.
در دوره اسکندریه که حد فاصل میان دوره یونانی و دوره اسلامی است، پیروان افلاطون با پیروان ارسطو دو دسته مختلف را تشکیل میدادهاند. فارابی کتاب کوچک معروفی دارد به نام « الجمع بین رایی الحکیمین» در این کتاب مسائل اختلافی این دو فیلسوف طرح شده و کوشش شده که به نحوی اختلافات میان این دو حکیم از بین برود.
ولی آنچه از مطالعه آثار افلاطون و ارسطو و از مطالعه کتبی که در بیان عقائد و آراء این دو فیلسوف با توجه به سیر فلسفه در دوره اسلامی، به دست میآید یکی این است که مسائل عمده مورد اختلاف اشراقیین که امروز در فلسفه اسلامی مطرح است، به استثناء یکی دو مساله، یک سلسله مسائل جدید اسلامی است و ربطی به افلاطون و ارسطو ندارد، مانند مسائل ماهیت و وجود، مساله جعل، مساله ترکب و بساطت جسم، قاعده امکان اشرف، وحدت و کثرت وجود. مسائل مورد اختلاف ارسطو و افلاطون همانها است که در کتاب « الجمع بین رای الحکیمین» فارابی آمده و البته غیر از مسائل سابق الذکر است.
از نظر ما مسائل اساسی مورد اختلاف افلاطون و ارسطو سه مساله است که بعدا درباره آنها توضیح خواهیم داد.
از همه مهمتر این که بسیار محل تردید است که افلاطون طرفدار سیر و سلوک معنوی و مجاهدت و ریاضت و مشاهده قبلی بوده است. بنابر این، اینکه ما افلاطون و ارسطو را دارای دو روش بدانیم: روش اشراقی و روشن استدلالی، بسیار قابل مناقشه است. به هیچوجه معلوم نیست که افلاطون در زمان خودش و یا در زمانهای نزدیک به زمان خودش به عنوان یک فرد « اشراقی» طرفدار اشراق درونی شناخته میشده است. و حتی معلوم نیست که لغت « مشائی» منحصرا درباره ارسطو و پیراونش اطلاق میشده است.
شهرستانی صاحب الملل و النحل در جلد دوم کتابش میگوید: « اما مشائین مطلق، پس آنها اهل « لوقین»اند، و افلاطون به احترام حکمت، همواره در حال راه رفتن آن را تعلیم میکرد، ارسطو از او تبعیت کرد و از این رو او (ظاهرا ارسطو) و پیراونش را مشائین خواندند».
البته در اینکه به ارسطو و پیراونش « مشائین» میگفته اند و این تعبیر در دوره اسلامی هم ادامه داشته است نمیتوان تردید کرد. آنچه مورد تردید و قابل نفی و انکار است این است که افلاطون « اشراقی» خوانده شده باشد.
ما قبل از شیخ اشراق در سخن هیچ یک از فلاسفه مانند فارابی و بو علی و یا مورخان فلسفه مانند شهرستانی نمی بینیم که از افلاطون به عنوان یک حکیم طرفدار حکمت ذوقی و اشراقی یاد شده باشد و حتی به کلمه اصطلاحی « اشراق» هم بر نمی خوریم.(1)شیخ اشراق بود که این کلمه را بر سر زبانها انداخت و هم او بود که در مقدمه کتاب حکمة الاشراق گروهی از حکمای قدیم، از جمله فیثاغورس و افلاطون را طرفدار حکمت ذوقی و اشراقی خواند و از افلاطون به عنوان « رئیس اشراقیون» یاد کرد.
به عقیده ما شیخ اشراق تحت تاثیر عرفا و متصوفه اسلامی روشن اشراقی را انتخاب کرد، آمیختن اشراق و استدلال با یکدیگر ابتکار خود او است. ولی او - شاید برای اینکه نظریه اش بهتر مقبولیت بیابد - گروهی از قدمای فلاسفه را دارای همین مشرب معرفی کرد. شیخ اشراق هیچگونه سندی در این موضوع به دست نمیدهد. همچنانکه در مورد حکماء ایران باستان نیز سندی ارائه نمیدهد، حتما اگر سندی در دست میداشت ارائه میداد و مساله ای را که مورد علاقه اش بود اینگونه به ابهام و اجمال برگذار نمیکرد.
برخی از نویسندگان تاریخ فلسفه ضمن شرح عقائد و افکار افلاطون، به هیچوجه از روش اشراقی او یاد نکردهاند. در ملل و نحل شهرستانی، تاریخ فلسفه دکتر هومن، تاریخ فلسفه ویل دورانت، سیر حکمت در اروپا، نامی از روش اشراقی افلاطون به گونهای که شیخ اشراق مدعی است برده نشده است. در سیر حکمت در اروپا موضوع عشق افلاطونی را یادآوری میکند و از زبان افلاطون میگوید:
« روح پیش از آمدن به دنیا، زیبائی مطلق را دیده و چون در این دنیا زیبائی ظاهر را میبیند و به یاد زیبائی مطلق میافتد و غم هجران به او دست میدهد. عشق جسمانی مانند حسن صوری مجازی است. اما عشق حقیقی چیز دیگر است و مایه ادراک اشراقی و دریافت زندگی جاوید میگردد».
آنچه افلاطون در مورد عشق گفته است که بعدها به نام عشق افلاطونی خوانده میشود عشق زیبائی ها است که به عقیده افلاطون - لا اقل در حکیمان - ریشهای الهی دارد. و به هر حال ربطی به آنچه شیخ اشراق در باب تهذیب نفس و سیر و سلوک عرفانی الی الله گفته است، ندارد.
اما برتراندراسل در جلد اول تاریخ فلسفه اش، مکرر از آمیختگی تعقل و اشراق در فلسفه افلاطون یاد میکند، ولی به هیچ وجه مدرکی ارائه نمیدهد و چیزی نقل نمیکند که روشن گردد آیا اشراق افلاطونی چیزی است که از راه مجاهدت نفس و تصفیه آن پیدا میشود و یا همان است که مولود یک عشق به زیبائی است. تحقیق بیشتر نیازمند به مطالعه مستقیم در همه آثار افلاطون است.
در مورد فیثاغورس شاید بتوان قبول کرد که روش اشراقی داشته است و ظاهرا این روش را از مشرق زمین الهام گرفته است. راسل که روش افلاطون را اشراقی میداند مدعی است که افلاطون در این جهت تحت تاثیر فیثاغورس بوده است.
در میان آراء و عقائد افلاطون، خواه او را از نظر روش اشراقی بدانیم یا نه، سه مساله است که ارکان و مشخصات اصلی فلسفه افلاطون را تشکیل میدهد، و ارسطو در هر سه مساله با او مخالف بوده است.
1- نظریه مثل: طبق نظریه مثل، آنچه در این جهان مشاهده میشود، اعم از جواهر و اعراض، اصل و حقیقتشان در جهان دیگر وجود دارد و افراد این جهان به منزله سایه ها و عکسهای حقایق آن جهانی میباشند، مثلا افراد انسان که در این جهان زندگی میکنند همه دارای یک اصل و حقیقت در جهان دیگر هستند و انسان اصیل و حقیقی انسان آن جهانی است. همچنین سایر اشیاء.
افلاطون آن حقایق را « ایده» مینامد، در دوره اسلامی کلمه « ایده» به « مثال» ترجمه شده است و مجموع آن حقایق به نام « مثل افلاطونی» خوانده میشود بو علی سخت با نظریه مثل افلاطونی مخالف است و شیخ اشراق سخت طرفدار آن است. یکی از طرفداران نظریه « مثل» میرداماد، و یکی دیگر صدر المتالهین است. البته تعبیر این دو حکیم از « مثل» خصوصا میرداماد، با تعبیر افلاطون حتی با تعبیر شیخ اشراق متفاوت است.
یکی دیگر از طرفداران نظریه مثل در دورههای اسلامی میر فندرسکی از حکمای دوره صفویه است. قصیده معروفی به فارسی دارد و نظر خویش را در مورد مثل در آن قصیده بیان کرده است. مطلع قصیده این است:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همی با اصل خود یکتاستی این سخن را در نیابد هیچ فهم ظاهری گر ابو نصرستی و گر بو علی سیناستی
2- نظریه اساسی مهم دیگر افلاطون درباره روح آدمی است وی معتقد است که روحها قبل از تعلق به بدنها در عالمی برتر و بالاتر از همان عالم مثل است مخلوق و موجود بوده و پس از خلق شدن بدن روح به بدن تعلق پیدا میکند و در آن جایگزین میشود.
3- نظریه سوم افلاطون که مبتنی بر دو نظریه گذشته است و به منزله نتیجهگیری از آن دو نظریه است این است که علم تذکر و یادآوری است نه یادگیری واقعی، یعنی هر چیز که ما در این جهان میآموزیم، میپنداریم چیزی را که نمیدانسته و نسبت به آن جاهل بوده ایم برای اولین بار آموخته ایم، در حقیقت یادآوری آن چیزهایی است که قبلا میدانسته ایم، زیرا گفتیم که روح قبل از تعلق به بدن در این عالم، در عالمی برتر موجود بوده و در آن عالم « مثل» را مشاهده میکرده است و چون حقیقت هر چیز « مثال» آن چیز است و روحها مثالها را قبلا ادراک کردهاند پس روحها قبل از آنکه به عالم دنیا وارد شوند و به دنیا تعلق یابند عالم به حقائق بودهاند چیزی که هست پس از تعلق روح به بدن آن چیزها را فراموش کردهایم.
بدن برای روح ما به منزله پردهای است که بر روی آیینهای آویخته شده باشد که مانع تابش نور و انعکاس صور در آینه است در اثر دیالکتیک، یعنی بحث و جدل و روش عقلی، یا در اثر عشق (یا در اثر مجاهدت و ریاضت نفس و سیر سلوک معنوی بنابر استنباط امثال شیخ اشراق) پرده بر طرف میشود و نور میتابد و صورت ظاهر میگردد.
ارسطو، در هر سه مساله با افلاطون، مخالف است. اولا وجود کلیات مثالی و مجرد و ملکوتی را منکر است و کلی را و یا به تعبیر صحیح تر کلیت کلی، را صرفا امر ذهنی میشمارد. ثانیا معتقد است که روح پس از خلق بدن یعنی مقارن با تمام و کمال یافتن خلقت بدن خلق میشود و بدن به هیچ وجه مانع و حجابی برای روح نیست، بر عکس وسیله و ابزار روح است برای کسب معلومات جدید. روح معلومات خویش را به وسیله همین حواس و ابزارهای بدنی به دست میآورد، روح قبلا در عالم دیگری نبوده است تا معلوماتی بدست آورده باشد.
اختلاف نظر افلاطون و ارسطو، در این مسائل اساسی و برخی مسائل دیگر که البته به این اهمیت نیست، بعد از آنها نیز ادامه یافت. در مکتب اسکندریه هم افلاطون پیروانی دارد و هم ارسطو. پیروان اسکندرانی افلاطون به نام افلاطونیان جدید خوانده میشدند. مؤسس این مکتب شخصی است مصری به نام « آمونیاس ساکاس» و معروفترین و بارزترین آنها یک مصری یونانی الاصل است به نام « افلوطین»، که مورخین اسلامی او را « الشیخ الیونانی» میخوانند. افلاطونیان جدید، مطالب تازه آوردهاند و ممکن است از منابع قدیم شرقی استفاده کرده باشند. پیروان اسکندرانی ارسطو عده زیادی هستند که شرح کردهاند ارسطو را. معروفترین آنها تامسطیوس و اسکندر افریدوسی میباشند.

منابع:
www. farsedu.ir
www.shabestan.ir
www.mehrnews.com
www.islamquest.net
www.hawzah.net





:: مرتبط با: دینی ,
:: برچسب‌ها: مبانی حکمت مشاء ,
تاریخ انتشار : جمعه 13 دی 1392 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:26 ق.ظ
bookmarked!!, I love your web site!
محبوبه کمالی شنبه 14 دی 1392 04:20 ب.ظ
سلام خوبی؟ چند روز پیش یکی از دوستانم سایت زیر رو بهم معرفی کرد که باهاش تبادل لینک کنم من فکر کردم تاثیری نداره ، ولی بعد از این که وبلاگم رو توی این سایت و سایت های شبیهش لینک کردم هر روز بازدید وبلاگم زیاد میشه. خواستم این سایت رو به تو هم معرفی کنم . حتما تبادل لینک کن چون لذت وبلاگ نویسی توی آمار بالاست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر