تبلیغات
تحقیق دانش آموزی - آشنایی زال با سیمرغ
 
نوشته شده توسط : amin zarrin
 سام نریمان، امیر زابل و از پهلوانان سر آمد ایران زمین بود ولیكن فرزندی نداشت. سال ها گذشت و خداوند به وی فرزندی داد. كودكی سفید و سرخ و زیبا رو ولیكن با موهای سفید هم چون موهای پیرمردان. كسی جرأت نمی كرد كه این خبر را به سام برساند، تا این كه دایه كودك كه زنی شیردل بود به نزد سام رفت و گفت: این روز بر سام فرخنده باشد كه آن چه از خداوند می خواستی به تو عطا كرد. بیا و فرزندت را ببین كه تمامی اندام او زیبا است و هیچ زشتی در او نخواهی دید، تنها همانند آهو موی سفید دارد. ای پهلوان بخت تو این گونه بود و نباید دل را غمگین كنی. سام از تختش فرود آمد و بسوی نوزاد رفت. موهای كودك همانند پیران سفید بود. كسی تا حالا چنین چیزی ندیده و نشنیده بود. پوست تنش سرخ و موهایش هم چون برف بود.
وقتی فرزند را این گونه دید از جهان ناامید شد و از سرزنش دیگران ترسید. روی به آسمان كرد و گفت: ای خدای بزرگ من چه گناهی مرتكب شده ام كه بچه ای هم چون اهریمن با چشمان سیاه و موهای سفید داده ای. اگر بزرگان از این بچه بپرسند چه بگویم. همه بر من خواهند خندید و با این ننگ چگونه می توانم در این دیار زندگی كنم. این كلمات را با خشم بر زبان آورد و از آن جا بیرون رفت. دستور داد كه كودك را از آن سرزمین دور كنند. كودك را بدامن كوه البرز بردند، همان جایی كه لانه سیمرغ در آن بود. كودك را آن جا رها كردند و برگشتند. آن طفل بیچاره كه تفاوت سیاه و سفید را نمی دانست و پدرش او را از مهر محروم كرده بود مورد عنایت و توجه پرودگار قرار گرفت. كودك شب و روز بدون پناه در آن جا بود و گاهی انگشت دستش را می مكید و زمانی گریه می كرد. و زمانی كه جوجه های سیمرغ گرسنه شدند، سیمرغ به پرواز در آمد. كودكی شیرخوار بر زمین دید كه جامه ای به تن نداشت و گرسنه بود و خاك زمین دایه او بود. خداوند مهر كودك را بر دل سیمرغ انداخت و سیمرغ از خوردن بچه گذشت و از آسمان فرود آمد و او را نزد بچه هایش برد. زمان زیادی گذشت و آن كودك، جوانی برومند شد. كاروانیان گهگاهی جوانی سفید موی بر كوه و كمر می دیدند. آوازه جوان در همه جهان پراكنده شد و این خبر به گوش سام نریمان هم رسید.


خواب دیدن سام

شبی سام خواب دید كه از كشور هند، مردی با اسب تازی آمد و به او مژده داد كه فرزندش زنده است. سام بیدار شد و موبدان را فرا خواند و خوابش را گفت و نظر آن ها را خواست: آیا ممكن است كه این كودك از سرمای زمستان و گرمای تابستان جان سالم بدر برده باشد؟ موبدان سام را سرزنش كردند و گفتند: ای پهلوان، تو بر هدیه پرودگار ناسپاسی كردی. همه حیوانات چه شیر و پلنگ، چه ماهی دریا، فرزندان شان را با مهر بزرگ كردند و پروردگار را سپاس گفتند اما تو آن كودك بی گناه را بخاطر موی سپیدش از مهر خودت محروم كردی. بدان كه یزدان نگاه دار او بوده و آن كس كه پروردگار نگاهدارش باشد، از سرما و گرما در امان خواهد بود. برو به درگاه خدا توبه كن و به جستجوی فرزندت باش. سام تصمیم گرفت فردا به سوی كوه البرز برود. آن شب دوباره در خواب دید كه از كوه هند، غلامی زیبارو با پرچمی و سپاهی پدیدار شد. در دست چپش مردی موبد و درست راستش مردی خردمند بود. یكی از آن دو پیش سام آمد و به سردی با او سخن گفت كه: ای پهلوان ناپاك، آیا از خدا شرم نكردی كه مرغی دایه كودك تو باشد. پس این پهلوانی به چه درد می خورد. اگر موی آن كودك سپید بود، موی تو نیز الان سفید است و این ها هدیه ی خداست. اگر این كودك نزد تو خوار بود اكنون خداوند حامی او است كه او مهربان تر دایه ای وجود ندارد. سام هراسان از خواب برخاست، همانند شیری كه در دام گرفتار شود. از آن خواب ترسید. خردمندان و سران سپاه را نزد خود فرا خواند و سراسیمه بسوی كوه البرز آمد، تا آن چه را آن جا رها كرده بود، بجوید. كوهی سر به فلك كشیده بود و آشیان سیمرغ هم چون كاخی برافراشته بود و جوانی بر گرد آن می گشت سر تعظیم در برابر پروردگار فرود آورد و رخسار بر خاك مالید. راهی برای عبور از آن كوه نبود. پروردگار را نیایش كرد و در خواست عفو كرد و چون پروردگار توبه او را پذیرفت، سیمرغ از بالای كوه نگاهی انداخت و سام را دید و به علت آمدنش پی برد. سیمرغ به پسر سام گفت: همانند دایه ای تو را پروانده ام و نامت را دستان گذاشتم. پدرت به دنبالت آمده و شایسته است كه نزد او برگردی. جوان كه سخنان سیمرغ را شنید، دلش اندوهگین و چشمانش پر از اشك شد. هر چند آدم ها را ندیده بود ولی از سیمرغ سخن گفتن را آموخته بود. به سیمرغ گفت: آیا از من خسته شده ای؟ بعد از پرودگار من از تو سپاسگذارم كه در سایه تو همه چیزهای دشوار برای من راحت شد. سیمرغ این طور پاسخ داد: تو را بخاطر كین و دشمنی از خود دور نمی كنم چون تو را بسوی تاج كیانی می فرستم و این صلاح توست. پری از من نزد تو باشد كه همیشه در سایه امنیت من خواهی بود. اگر بر تو بدی و سختی رسید، یكی از پرها را در آتش بیافكن كه همان زمان چون ابرسیاهی خواهم آمد و تو را حمایت خواهم كرد. فقط مهر دایه خود را فراموش نكن. بدین گونه او را راضی كرد و نزد پدر آورد. پدر چون فرزند برومندش را دید، نزد سیمرغ سر فرو آورد و او را سپاس گفت. آن گاه سیمرغ به كوه پر كشید.
بعد از آن نگاهی به فرزندش انداخت و از دیدن او دلش شاد شد. از فرزندش عذر خواست و از او خواهش كرد كه دل رحم باشد و گذشته را فراموش كند و به آینده امیدوار باشد یكی از پهلوانان با قبائی تن پسر را پوشاند و از كوه پایین آورد. دستان پسرش را زال زر نام نهاد، چون موی سفید داشت. در سپاه همهمه شادی برخاست و به شادی سوی دیارشان رهسپار شدند منوچهر شاه ایران از داستان سام و زال آگاه شد. پسرش نوذر را نزد سام فرستاد، تا دستان را كه در آشیانه پرندگان بزرگ شده بود ببیند و دستور داد كه نزد او بیایند و سپس راهی زابلستان شوند. زمانی كه نوذر به سام رسید از اسب پیاده شدند و همدیگر را در آغوش گرفتند. سام از شاه و سپاه پرسید و نوذر پیام شاه را رساند و همان طور كه شاه فرمان داده بود بسوی درگاه او روان شدند. وقتی به درگاه منوچهر رسیدند، زال با لباسی آراسته نزد شاه آمد. شهریار به سام گفت: از من بشنو و مواظب باش تا او را نیازاری كه فر كیانی دارد و باید به او راه و رسم رزم بیاموزی كه او جز مرغ و كوه چیزی ندیده و این آئین را نمی داند. سپس سام تمام ماجرا را و خوابش را و حكایت سیمرغ را برای شهریار نقل كرد.
شاه فرمود تا طالع زال را ببینند. اخترشناسان گفتند: ای خداوند تاج و دیهیم، همیشه شاد باشی كه او پهلوانی نامدار خواهد بود و شاه از شنیدن این سخنان شاد شد و خلعتی به او هدیه كرد و سپس روی به زابلستان نهادند.  





:: مرتبط با: فارسی ,
:: برچسب‌ها: زال , سیمرغ ,
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How does Achilles tendonitis occur? شنبه 18 شهریور 1396 07:44 ب.ظ
Generally I don't read article on blogs, however I would like to say that this write-up very
forced me to check out and do so! Your writing taste has
been amazed me. Thanks, quite great post.
اتی پنجشنبه 14 بهمن 1395 10:21 ب.ظ
ععععععععععععععععععععععععععاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر