تبلیغات
تحقیق دانش آموزی - شیر گرسنه و خرگوش دانا
تحقیق دانش آموزی
مسئله‌‏ى علم و تولید علم و شكوفا كردن استعدادها در داخل، یك امر جدى و حیاتى است. (مقام معظم رهبری)
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
در یك مرغزار زیبا و خوشبو كه از زیبایی زبانزد خاص و عام بود، حیوانات با خوشی به چرا مشغول بودند و در نعمت و راحتی به سر میبردند. در نزدیكی آنها یك شیر زندگی می كرد كه هر روز به سراغ آنها می رفت و یكی را به دلخواه انتخاب و شكار می نمود و میخورد.

روزی از روزها حیوانات دور هم جمع شدند و با هم تصمیمی گرفتند و خرگوشی را نزد شیر فرستادند تا با او مذاكره كند. خرگوش پیش شیر رفت و به او گفت: ای سلطان جنگل، تو هر روز به سراغ ما می آیی و یكی از ما حیوانات را شكار می كنی، در اینكه تو چاره ای نداری و باید به فكر به دست آوردن غذای روزانه ات باشی، شكی نیست و لیكن ما از اینكه هر روز در تب و تاب و اضطراب هستیم كه نوبت كدامیك از ماست؟ بسیار ناراحتیم. به همین جهت مصلحت را دراین دیدیم كه خودمان نماینده ای داشته باشیم كه هر روز، حیوانی را انتخاب كند و نزد شما بیاورد به این ترتیب هر كسی كه قرار و نوبتش می رسد، خودش را برای مرگ آماده می كند.

شیر قبول كرد و از این تصمیم بسیار خوشحال شد چون دیگر مجبور نبود كه برای تهیه غذا به شكار بپردازد.


هر روز، نماینده حیوانات یكی از آنها را انتخاب می كرد و نزد شیر می برد و او هم با خوشحالی هر چه تمامتر مشغول به خوردن می شد.

یك روز قرعه كشی كردند و قرعه به نام خرگوش دانا افتاد.

همه ناراحت شدند و شروع به گریه و زاری كردند چون خرگوش دانا را خیلی دوست داشتند. خرگوش رو به آنها كرد و گفت: دوستان من غمگین مباشید. چرا كه من چاره ای پیدا كرده ام و به سبب آن هم خودم و هم شما را از شر این زورگوی خونخوار نجات خواهم داد.

آنها با تعجب گفتند: ما منتظر می مانیم.

خرگوش دانا صبر كرد تا چند ساعت گذشت و از وقت صبحانه شیر هم گذشت، سپس آهسته و آرام به طرف شیر حركت كرد. شیر بسیار دلتنگ و عصبانی نشسته بود و خشم شدید در ظاهر او كاملاً پیدا بود، بطوریكه از عصبانیت آب دهانش هم خشك شده بود و با خود می گفت؛ جزای اینها كه بدقولی كرده و پیمان شكسته اند مرگ است.

همینطور كه با خودش حرف می زد خرگوش را دید و فریاد زد كه: تو از كجا می آیی؟ دوستانت چه می كنند؟ چرا امروز از غذا خبری نبوده؟ تا كی می خواهید مرا منتظر بگذارید؟

خرگوش گفت: امروز قرعه به نام خرگوشی افتاد و او را به من سپردند تا برای شما بیاورم. در طول راه یك شیر را دیدم و او به زور مرا مجبور كرد تا خرگوش را به او بدهم، هر چه به او می گفتم كه این خرگوش غذای مخصوص سلطان جنگل است، می‌گفت اینجا شكارگاه من است و هر چه صید شود از آن من است، هر چه باشد قدرت من و شكوه و شوكت من خیلی بالاتر از سلطان شماست و به زور غذای شما را از من گرفت. من هم به سرعت خودم را به شما رساندم تا خبر بدهم.

شیر مثل برق از جا پرید و گفت: زودتر او را پیش من بیاور.

خرگوش ایستاد و گفت: من كه جرأت ندارم پیش او بروم چون ممكن است مراهم بخورد! شیر گفت: با هم می رویم، تو او را به من نشان بده و خودت برو!

خرگوش قبول كرد و او را بر سر چاهی برد كه بسیار بزرگ بود، سپس گفت: ای سلطان جنگل! آن شیر در این چاه است لطفاً مرا در آغوش بگیرید تا درامان باشم و سپس او را به شما نشان بدهم.

شیر خرگوش را در بر گرفت و خرگوش گفت: داخل چاه را نگاه كنید، شیر به داخل چاه نگاه كرد و عكس خودش و خرگوش را دید گمان كرد كه شیر بدجنس است و غذای او را می برد كه بخورد در همین حال خرگوش ، خودش را از دست شیر رهانیده و سپس فرار كرد و شیر آنقدر عصبانی بود و می خواست به داخل چاه حمله نماید كه یكدفعه به داخل چاه افتاد و فرو رفت، خرگوش هم با شادی هر چه تمامتر نزد دوستانش برگشت و به آنها مژده داد كه دیگر به راحتی و صلح و صفا زندگی كنند و آنها همه شادمان به زندگی ادامه دادند.

نكته اخلاقی این داستان این است كه:

1- وقتی كسی ظلم می كند، هرگز ظلمش پایدار نیست و به سزای اعمالش خواهد رسید.

2- با درایت و زیركی و به كار گرفتن نیروی فكر و اندیشه، می توانیم بر هر دشمنی مسلط شویم و مشكلمان را حل كنیم.                




نوع مطلب : فارسی، 
برچسب ها : شیر گرسنه، خرگوش دانا،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 مهر 1393
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:11 ق.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on several
websites for about a year and am worried about switching to another platform.

I have heard good things about blogengine.net. Is there a way I can import
all my wordpress content into it? Any help would be really appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی