تبلیغات
تحقیق دانش آموزی - شیر گرسنه و خرگوش دانا
 
نوشته شده توسط : amin zarrin
در یك مرغزار زیبا و خوشبو كه از زیبایی زبانزد خاص و عام بود، حیوانات با خوشی به چرا مشغول بودند و در نعمت و راحتی به سر میبردند. در نزدیكی آنها یك شیر زندگی می كرد كه هر روز به سراغ آنها می رفت و یكی را به دلخواه انتخاب و شكار می نمود و میخورد.

روزی از روزها حیوانات دور هم جمع شدند و با هم تصمیمی گرفتند و خرگوشی را نزد شیر فرستادند تا با او مذاكره كند. خرگوش پیش شیر رفت و به او گفت: ای سلطان جنگل، تو هر روز به سراغ ما می آیی و یكی از ما حیوانات را شكار می كنی، در اینكه تو چاره ای نداری و باید به فكر به دست آوردن غذای روزانه ات باشی، شكی نیست و لیكن ما از اینكه هر روز در تب و تاب و اضطراب هستیم كه نوبت كدامیك از ماست؟ بسیار ناراحتیم. به همین جهت مصلحت را دراین دیدیم كه خودمان نماینده ای داشته باشیم كه هر روز، حیوانی را انتخاب كند و نزد شما بیاورد به این ترتیب هر كسی كه قرار و نوبتش می رسد، خودش را برای مرگ آماده می كند.

شیر قبول كرد و از این تصمیم بسیار خوشحال شد چون دیگر مجبور نبود كه برای تهیه غذا به شكار بپردازد.


هر روز، نماینده حیوانات یكی از آنها را انتخاب می كرد و نزد شیر می برد و او هم با خوشحالی هر چه تمامتر مشغول به خوردن می شد.

یك روز قرعه كشی كردند و قرعه به نام خرگوش دانا افتاد.

همه ناراحت شدند و شروع به گریه و زاری كردند چون خرگوش دانا را خیلی دوست داشتند. خرگوش رو به آنها كرد و گفت: دوستان من غمگین مباشید. چرا كه من چاره ای پیدا كرده ام و به سبب آن هم خودم و هم شما را از شر این زورگوی خونخوار نجات خواهم داد.

آنها با تعجب گفتند: ما منتظر می مانیم.

خرگوش دانا صبر كرد تا چند ساعت گذشت و از وقت صبحانه شیر هم گذشت، سپس آهسته و آرام به طرف شیر حركت كرد. شیر بسیار دلتنگ و عصبانی نشسته بود و خشم شدید در ظاهر او كاملاً پیدا بود، بطوریكه از عصبانیت آب دهانش هم خشك شده بود و با خود می گفت؛ جزای اینها كه بدقولی كرده و پیمان شكسته اند مرگ است.

همینطور كه با خودش حرف می زد خرگوش را دید و فریاد زد كه: تو از كجا می آیی؟ دوستانت چه می كنند؟ چرا امروز از غذا خبری نبوده؟ تا كی می خواهید مرا منتظر بگذارید؟

خرگوش گفت: امروز قرعه به نام خرگوشی افتاد و او را به من سپردند تا برای شما بیاورم. در طول راه یك شیر را دیدم و او به زور مرا مجبور كرد تا خرگوش را به او بدهم، هر چه به او می گفتم كه این خرگوش غذای مخصوص سلطان جنگل است، می‌گفت اینجا شكارگاه من است و هر چه صید شود از آن من است، هر چه باشد قدرت من و شكوه و شوكت من خیلی بالاتر از سلطان شماست و به زور غذای شما را از من گرفت. من هم به سرعت خودم را به شما رساندم تا خبر بدهم.

شیر مثل برق از جا پرید و گفت: زودتر او را پیش من بیاور.

خرگوش ایستاد و گفت: من كه جرأت ندارم پیش او بروم چون ممكن است مراهم بخورد! شیر گفت: با هم می رویم، تو او را به من نشان بده و خودت برو!

خرگوش قبول كرد و او را بر سر چاهی برد كه بسیار بزرگ بود، سپس گفت: ای سلطان جنگل! آن شیر در این چاه است لطفاً مرا در آغوش بگیرید تا درامان باشم و سپس او را به شما نشان بدهم.

شیر خرگوش را در بر گرفت و خرگوش گفت: داخل چاه را نگاه كنید، شیر به داخل چاه نگاه كرد و عكس خودش و خرگوش را دید گمان كرد كه شیر بدجنس است و غذای او را می برد كه بخورد در همین حال خرگوش ، خودش را از دست شیر رهانیده و سپس فرار كرد و شیر آنقدر عصبانی بود و می خواست به داخل چاه حمله نماید كه یكدفعه به داخل چاه افتاد و فرو رفت، خرگوش هم با شادی هر چه تمامتر نزد دوستانش برگشت و به آنها مژده داد كه دیگر به راحتی و صلح و صفا زندگی كنند و آنها همه شادمان به زندگی ادامه دادند.

نكته اخلاقی این داستان این است كه:

1- وقتی كسی ظلم می كند، هرگز ظلمش پایدار نیست و به سزای اعمالش خواهد رسید.

2- با درایت و زیركی و به كار گرفتن نیروی فكر و اندیشه، می توانیم بر هر دشمنی مسلط شویم و مشكلمان را حل كنیم.                





:: مرتبط با: فارسی ,
:: برچسب‌ها: شیر گرسنه , خرگوش دانا ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 29 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:11 ق.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on several
websites for about a year and am worried about switching to another platform.

I have heard good things about blogengine.net. Is there a way I can import
all my wordpress content into it? Any help would be really appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر